زبان سکوت
یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
گفتم : نشنیدی ؟ .... برو
شب را دوست دارم با تمام تاريكي
یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
گفتم : نشنیدی ؟ .... برو
عشق کلمه ايست که در نزد همه ملتها از ارزش بالاي برخوردار است
و تقريبآ همه آرزوي داشتن آنرا دارند.همه ما از عشق لذت مي بريم
اما چرا تقريبآ دست نيافتني است؟چرا هرآنچه به نام عشق بدست
مي آوريم خيلي زود از دست مي دهيم؟آيا آنچه بدست مي آوريم عشق
نيست يا ما توان نگهداري آنرا نداريم و يا هر دو؟عشق بيش از هر
چيزي به مراقبت نيازدارد اما همين مراقبت نيز به توان بسياربالا نيازمند است.
اما چطور اين توان را بدست آوريم:
براي تولد و ساخته شدن انساني کامل(عاشق)در ابتدا پدر و مادر
بايدهمديگر را عاشقانه دوست داشته باشند يعني در ابتداي تشکيل نطفه و
همچنين در ادامه زندگي جنيني و دوره هاي بعدي زندگي(نوزادي,کودکي و..)
موجود تولد يافته ابتدا رابطه با پدر و مادر را تجربه مي کند که اگر اين
رابطهُ 3 طرفه,مناسب باشد درواقع خشت اول بدرستي بنا نهاده مي شود
سپس اين شخص وارد روابط با برادر و خواهر,فاميل,آشنايان و .. مي گردد که
درصورت ناقص بودن هر يک از اينها ضربه اي به روح و قلب اين شخص
وارد مي گردد وباعث تجربه هاي منفي شده تا اينکه فرد به مرحلهُ ازدواج
که مهمترين مرحلهُ زندگي اوست ميرسد.اگر مراحل قبلي را به خوبي سپري
کرده باشد,اين مرحله بدون مشکل چنداني سپري مي شود و فرد وارد مرحلهُ
کمال زندگي و نهايتِ عشق مي گردد,چرا که لياقت آنرا پيدا کرده و به سادگي
آنرا بدست مي آورد.اما چون همه ما دوران رشد خود را ناقص طي مي کنيم
بايد برگرديم و گذشته خود را اصلاح کنيم و خود را از لحاظ
دروني و قلبي لايق دريافت عشق کنيم.

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد
نامه ی مهرتو دردیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد
نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن
چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد
گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد
ناگهان ید تو بر جان و دلم شعله فکند
دل تنها شده ام برق جهان پیما شد
آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال
در همان حالت سوازدگی در وا شد
باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ
قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد
آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست
لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد
بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهابی
عجب بار دگر دور جدایی ها شد
ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام
بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد
باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
سكوت شيشه اي شب، بركه هاي آرامش ، لحظه هاي زيباي زندگي.
سكوت شب باشكوه است. شب آرامشي دارد به زيبايي دريا ، ابهتي دارد به سنگيني زمان .
پر رمز و راز و فتح ناشدني ، غير قابل درك. هزاران پرده تو در توي افسون و افسانه.
اي كاش مي شد تا ابديت بالا رفت. تا نا انتهاي تاريك. تا ناشناخته هاي دور دور دور.
شب از سكوت سنگين است . از بار عظمتي كه بر دوش دارد.
هرچه بيشتر بيانديشي ، هرچه بيشتر بنگري ، سنگين تر مي شود، تحمل ناپذير و ناگزير.
اي كاش مي توانستم شب هاي بي مهتاب را بر روي صخره اي بلند و تاريك ،
در كنار دريا ، در ميان هياهو ي امواج كه بر تن شب مي سايند ، در ميان
نسيم خنك شامگاهي و در زير نورپاشي ابدي آسمان بگذرانم.
نه چيزي بگويم ، نه چيزي بشنوم. فقط بنگرم و فكر كنم.
شايد زماني برسد كه با سياهي شب در آميزم و در سكوت و عظمت آن پنهان شوم.

شده تا به حال يه حس بخصوصي پيدا كني و بري به
دنياي آرزوها و روياهاي با گوش دادن به يه ترانه دلنشين؟
اون جا همه چيز غير قابل توصيفه. درست همون جور كه
خودت مي خواهي.
در خيابان آرزوها هيچ ترافيكي نيست،نه صداي ناهنجاري
نه رفت و آمد آزار دهنده اي. هر چه هست آرام و ملايم در
مسير باد جابجا مي شود بدون سروصدا و مشكلي. آنجا همه
يه چوب جادويي دارند و با حركت آن آرزوشون برآورده ميشه
و به خواسته هاشون در يك چشم بهم زدن مي رسند.
ما واقعا احتياج داريم كه هرزگاهي به سفر روياهامون بريم،
بريم به خيالمون و همه چيز رو دوست داشتني تر و زيباتر
ببينيم. شايد بتونيم فراتر از اين دنياي آسمان خراشها و آدمهاي
مكانيكي همه چيز رو رويايي تر و ساده تر از اين ها ببينيم.
پس موزيك دلخواهت رو بگذار در حالت راحتي قرار بگير،
ذهنت رو از هر چيز مزاحمي خالي كن و با ترانه ات برو به دنياي
پرنده ها و پرواز كن تا بي انتها، تا آنجا كه بتوني از نزديك ابرها
رو لمس كني.


آه که هر کس در هر گوشه و کناري مي کوشد تا به گونه اي ، گرماي
دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.
مگر خود تو بارها با چشماني پر از اشک به آسمان چشم ندوخته اي
و آهي از دل نکشيده اي؟؟
به راستي چند بار از سر کوچه يا خياباني گذر کرده اي
و نگاهي آغشته به درد به آن انداخته اي؟؟
چند بار در نيمه هاي شب دست به سوي ستارها گشوده اي تا سوار بر بال روياهايت ،
لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کني؟؟؟
عاشقي دردي است که بي آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انساني را که
قلبي در سينه داشته باشد، ياراي گذر دوران زندگاني نيست.
دردي است که زيبايي اش را چه آسان ميتوان در نگاه عاشق ديد و نواي اميد
بخشش را در تپش قلب او شنيد..
عاشقي زيباست.همچون لحظه ي ديدار،عاشقي زيباست.....
و عاشقي بس زيباست.
شبانه
هاي غمگين ، روزاي بي ترانهخواب
و سکوت مرداب ، گودالي از بهانهيک
يار بي مروت ، يک اندوه بي پايانيک
مرداب حقيقي ، از اشک برف و باراناينها
همه حکايت ، از درد بي غروبنداز
تشنه کامي عشق ، در رفتن تو بودندما
عاشقان مرداب ، در گودال بهانهدرگير
با چه هستيم ، با عشق و يا زمانهاين عشق بي سرانجام ، گم شد ولي چه ها کرد
دريايي دلم را ، مرداب بي صدا کرد
گفتم که خسته ام من ، يکجا قرار من نيست
چون شعله در خروشم ، آرامش دلم کيست
عشق تو را نخواهم ، پس عاشق که هستي
معبود از تو دور است ، خالي از عشق و مستي
قلبت شکسته آري ، چون قلب من شکستي
اين انتقام عشق است ، نه اوج خودپرستي
مرداب غم رها کن ، بالي بزن به فردا
اين انتهاي عشق است ، جاري شدن به دريا
